
دلم شکست
اینجا رو با تمام خاطراتش ترک می گویم 
همین دیروز بود که از عشقش به اینجا پناه آوردم ولی امشب ......
با همه خداحافظی می کنم
من و او نداریم ... من و پرنده مهاجر یک روح داریم در دو بدن؛ پس با خودم هم خداحافظی می کنم ...
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!
رمان زیبای " بنفشه کوچولو " اثر دکتر پروین سلاجقه که اولین چاپش رو در سا
ل 1380 توسط نشر شباویز داشت و در همون سال با تیراژ 10هزار نسخه به چاپ دوم رسید، داستان شبهیه که راویش بنفشه کوچولوئی در زیر زمینه که به دنبال بهار خودش رو روی زمین می کشه ....
قبلا قول داده بودم براتون رمان بزارم ولی بخاطر مشکلات سرور وب متاسفانه این امر میسر نشد. حالا این داستان قشنگ رو براتون می زارم و پیشنهاد می کنم که حتما بخونینش
امیدوارم که خوشتون بیاد


روزهای آخر زمستان بود. در سکوت و تاریکی زیر خاک، گلها با خیال راحت کنار هم خوابیده بودند.
بنفشه کوچولو از خواب بیدار شد. هر چه سعی کرد دست و پایش را تکان بدهد، نتوانست. به اطراف نگاه کرد. درست نمیتوانست چیزی را ببیند. سرش را بلند کرد. کمی آن طرفتر، لاله با ریشههای پخش شده در خاک خوابیده بود. بنفشه کوچولو آهسته او را صدا کرد:
- لاله، لاله، بیا کمی با هم حرف بزنیم! من از خوابیدن خسته شدهام.
لاله با صدایی خوابآلود گفت:
- ممکن است گلها را از خواب بیدار کنیم.
- خوابشان خیلی سنگین است. مطمئن باش بیدار نمیشوند!
- چرا تو نمیخوابی؟ من فکر میکنم در این تاریکی هیچ کاری بهتر از خوابیدن نیست.
- شاید حرف تو درست باشد، ولی من نمیتوانم بخوابم. حتی نمیدانم چرا باید بخوابم.
- اگر نخوابیم، چهکار میتوانیم بکنیم؟
- درست نمیدانم، ولی باید فکری بکنیم.
- چه فکری؟ بهترین کار این است که بخوابیم و تا بهار منتظر بمانیم که ساقههایمان در بیاید، زمین را بشکافد و بالا برود.
- بالا؟ بالا کجا است؟
- تو نمیدانی بالا کجا است؟ بالای سرمان، روی خاک!
بنفشه کوچولو گیج شده بود. حرفهای لاله برایش عجیب بود. کمی فکر کرد و بعد پرسید:
- چرا همین الان بالا نمیرویم؟
- برای این که هنوز آن جا هوا سرد است، زمین زیر برف است و خورشید زیر ابر. مهمتر از همه این که ساقه نداریم.
بنفشه کوچولو به گلها نگاه کرد. همه مثل هم بودند. چیزی در آنها ندید که بتواند نامش را ساقه بگذارد. به طرف لاله برگشت. لاله خوابش برده بود.
بنفشه کوچولو زیر لب گفت: «او هم دوباره خوابید. مثل این که خوابیدن دست خودشان نیست.»
چشمهایش را بست و سعی کرد بخوابد، ولی حرفهای لاله در گوشش صدا کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. با خود گفت: «چهطور است سعی کنم خودم را به طرف بالا بکشانم؟»
از این فکر خیلی خوشحال شد. همهی نیرویش را جمع کرد و ریشههایش را محکم به طرف بالا کشید، ولی همین که کمی جابهجا شد، صدایی شنید.
- چه کار میکنی بنفشه کوچولو؟ چرا نمیخوابی؟
بنفشه کوچولو گوشهایش را تیز کرد. صدای خاک بود. جواب داد:
- میخواهم بروم بالا و بهار را ببینم. حوصلهام سر رفته است.
- چه حرفها میزنی! خوب به دور و برت نگاه کن، همهی گلها خوابیدهاند
ادامه داستان
طبقه بندی: داستانک،
سیلور استاین شاعر،نویسنده و کاریکاتوریست امریکائی کتابی بنام "درجستجوی قطعه گمشده" داره که این کتاب رو انتشارات هوای تازه با ترجمه رضی خدادادی منتشر کرده. این کتاب در حین سادگی مطالبی از قبیل تکامل ویافتن قطعه گمشده خود بیان می کنه که با تصاویری ساده، مفهوم عمیق خودش رو منتقل می کنه.
گروهی از طنزپردازان ایرانی که در راس اونا احمد پوری قرار داره،این داستان رو با حال و هوای ما ایرانیان آمیخته اند که خوندنش خالی از لطف نیست و در ادامه مطلب اونو براتون می زارم:
ادامه مطلب
طبقه بندی: مطالب جالب و خواندنی،

دوستای گلم با توجه به وصل شدن اس ام اس ها گفتم یه چنتایی مسیج عشقولانه بذارم شروع كنین فرستادن برا عشقاتون و دوستان عزیزتون
دوست كوچك شما
maryaperspolisy
ادامه مطلب
طبقه بندی: پیامک،

گاهی اوقات پروانه های نشسته به روی نوک انگشتانم را به سمت پایین دست رودخانه ام پرت می کنم تا شاید دست از سرم بردارند. کمی خیس بشوند تا طعم ماهی شدن را بچشند. تکه پرهای یاس سفیدم را بو می کشم تا بوی تنهایی را که در جان و دلم نشسته را از دلم دور کنم. فانوس های پر نور را از سقف آویزان می کنم تا بی هیچ ترس و واهمه ای سایه هایی که به خانه ام هجوم آورده اند را از در خانه ام به بیرون بیاندازم.
اتفاق های عاشقی را با توری پارچه ای شکار می کنم تا با مغلمه ی نور و تردستی قلبم به چنگشان بیاورم. سایه های اتاق انتظار را دعوت به نور می کنم تا از هر چه بی رنگی نجات پیدا کنند.
دسته دسته خواب های تعبیر نشده ام را به زنجره ی باد می سپارم تا ابرهای رویا ساز تعبیر خوش بینی را در من دوباره بیدار کنند. دلم نمی خواهد از خواب هایم جدا شوم چون اگر خواب و رویا در من زنده نباشند دیگر آرزوی پروانه شدن در من می میرد و من دلم نمی خواهد این اتفاق به زودی بیافتد.
تکه پاره های باد شرقی، سقف خانه ام را از جا می کنند. مارسیا با بادبادک های رنگی اش از راه می رسد تا نگذارد ناودان اشک های بی قرار من از خانه ام جدا بشوند. ناودان جنوبی خانه با صدای بی رمقی از جا کنده می شود و تنها سه ناودان برای من باقی می ماند. مارسیا نگاهم می کند و بی آنکه حرفی بزند انگشت اشاره اش را به سمتم دراز می کند و با چشمان درشت مشکی اش وادارم می کند که سکوت اختیار کنم.
تلفن آسمان درینگ درینگ می کند. برش می دارم. مادر مارسیا پشت گوشی می گوید برای خواستگاری کردن از دخترم کی آماده می شوی؟ ناودان جنوبی و شرقی خانه از دستم در می روند تا تنها ناوان شمالی برایم باقی بماند! به مادرش می گویم برای شب کریسمس آماده هستم!! مادرش با خنده می گوید چه شبی بهتر از شب کریسمس! مارسیا بادبادک های رنگی اش را رها می کند و بازوانش را به سمتم دراز می کند و منی که دیگر خانه ای برایم باقی نمانده به آغوشش فرو می روم.
طبقه بندی: داستانک،

ادامه داره...
طبقه بندی: عاشقانه ها و عارفانه ها،

شب از نیمه گذشته بود که در زدند
شعری آتش گرفته بود
و
شاعری فریادش را به میخی بر دیوار می آویخت
کاغذی بر سردرِ خانه ام می لرزید:
این جا پارک پرندگان است
سقفی بر آسمانم بافته اند ...
طبقه بندی: عاشقانه ها و عارفانه ها،

مایکل آرزوش تنها رسیدن به ماریا بود.او از اینکه می دید همه دست به دست دادن تا اونو از رسیدن به آرزوش باز دارن غم زیادی رو تحمل می کرد.مایکل نمی تونست تحمل کنه ماریا نزدیکش باشه اما نتونه به او برسه.ماریا دختر عموی مایکل بود .اما همه اعضای خانواده خودش و خانواده ماریا مخالف بودن تا اونها با هم ازدواج کنن .دلیل خاصی هم نمی آوردن فقط اجازه نمی دادن تا اونها با هم ازدواج کنن.تنها غمخوار مایکل عمه مایکل بود که خیلی مهربون و با مایکل اخت بود.همیشه مایکل با عمه خودش دردو دل می کرد.اسم عمه مایکل جنی بود.مایکل به او عمه جنی می گفت.مایکل خیلی خواسته بود دلیل مخالفت خانواده و عموشو با این ازدواج بدونه اما هیچ وقت نشده بود.عمه جنی هم می گفت فقط باید خیال ماریا رو از سرت بیرون کنی.اونها هم فکر نمی کردن قضیه خیلی جدی باشه. روزها می گذشت و عشق این دو تا نسبت به هم زیادتر می شد.مایکل یه روز افتابی به ماریا زنگ زد و گفت می خواهم ببینمت.
ماریا هیچ وقت کاری نمی کرد که مایکل از دستش ناراحت بشه.برای همین فورا قبول کرد.اونها اکثرا تو پارک کاریتو با هم قرار می گذاشتن زیر درخت سروی که اسمشو درخت عشق گذاشته بودن. این بار هم مثل همیشه قرارشون اونجا بود.اونها اکثرا به رودخونه مصنوعی که چند تا قو توش می چرخیدند نگاه می کردند.مایکل دستشو می نداخت پشت ماریا و از عشق بی اندازه اش نسبت به او می گفت.
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانک،

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود
به آرامی روی زمین فرود آمد. خسته بود. بالهایش را آرام نگه داشت که آفتاب بخورند. سایه را که دید فرصت بلند شدن نداشت. صدای فریاد سنجاقک به گوش پسرک نرسید. کفشش را دستش گرفته بود و به خاطر هدفگیری موفقیت آمیزش خوشحال بود.
طبقه بندی: داستانک،
سلام دوستای گلم دلم براتون خیلی تنگ شده بود حالا برگشتم دوباره امیدوارم منو قبول كنین!!!

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تورا ازبین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جداكردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
"دلم حیران و سرگردان چشما نی ست رویایی"
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم.
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را برروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم نمیدانم چرا رفتی؟!؟...
بقیشم بخونین...
طبقه بندی: عاشقانه ها و عارفانه ها،

سلام دوستای نازنینم
برای دومین بار براتون ده تا عکس زیبا واسه استفاده بعنوان تصویر زمینه دسکتابتون می زارم.با این امید که مورد پسندتون قرار بگیره
اگه تصویر زمینه مناسبی ندارین بهتون پیشنهاد میدم که حتما دانلود کنین.حجم تصاویر بصورت فشرده و 1مگابایت هست

دانلود والیپیپرها در فایل زیپ از rapid share
دانلود والیپیپرها در فایل زیپ از 4shared
طبقه بندی: گالری عكس،

